سلام باز هم اين مطلب را دوست عزيزم آقای لهراسبی برايم ارسال   نموده اند که تقديم دوستان می گردد

آقای محسن وزيری مقدم هنرمند نقاش با سابقه ی کشورمان و مقيم رم هستند.

منبع گفتگو:روزنامه شرق

گفتگو با محسن وزيرى مقدم، چهره سال هنر اروپا 

نمى خواستم نقاش شوم

حالا «چهره سال هنر اروپا» در گوشه اى از خانه اش به تنهايى نشسته است و دور و برش كارهايى كه هنوز جايى براى آنها در اين مملكت بزرگ پيدا نيست. «محسن وزيرى مقدم» با ۸۲ سال زندگى و با چشمانى كه ديگر خط راست را قادر نيستند ببينند زندگى را سر مى كند.اما نه سن بالاى ۸۰ و نه چشمان آسيب ديده اش نتوانسته اند كه او را از پاى درآورند. او همچنان نقاشى مى كشد و حتى بيشتر. همچنان كه تنها در سال گذشته ۱۰۰ اثر را از خود به يادگار گذاشته است. آثارى كه قرار است از تاريخ ۹ ارديبهشت ماه در يزد و از تاريخ ۲۶ ارديبهشت در تهران در گالرى دى به نمايش گذاشته شوند. نام او حتى در كتاب هاى هنر كمتر جايى را به خود اختصاص داده است در حالى كه وزيرى مقدم به اتفاق جليل ضياءپور، حسين كاظمى و ديگران از پيشروان هنر مدرن ايران به شمار مى  رود. نقاشى هاى او در زمينه تصويرگرى كتاب كودكان به همراه تلاش هاى هنرمندانى چون ليلى تقى پور، محمد جوادى پور و ديگران در دهه هاى ۲۰ و ۳۰ نيز به ياد ماندنى است. محسن وزيرى مقدم تنها بنيانگذار نقاشى مدرن در ايران نيست كه او پايه گذار نقاشى شنى در دنياست. هنر نقاشى در دهه ۲۰ تا ۴۰ با سه روش كمال الملكى، مدرن و انتزاعى و روش سوم شناخته مى شد. روش سوم از نظر مضمون به گذشته ها توجه دارد و از نظر شكل و اجرا به روش هاى مدرن هم چون مكتب سقاخانه كه وزيرى مقدم به جريان سوم در هنر تعلق دارد.وقتى از جفاهايى كه بر او رفته سخن مى گويد چشمانش پر مى شود و آهى از سر درد در فضاى خالى اتاق طنين افكن مى شود. با تمام اينها زندگى براى وزيرى جريان دارد و او با چشم پوشى از جفاهاى روزگار به كارش ادامه مى دهد. در آينده اى نزديك زندگى نامه اش را به چاپ مى رساند تا او هم گفته باشد آن چه را كه سال ها در دل به امانت نگه داشته بود.چهره سال هنر اروپا در اين فضاى خلوت، بى پيرايه به سئوالات ما جواب مى گويد. 
**** 
•مى خواهم به سال هاى دور برويم. سالى كه شما وارد دانشكده هنر شديد چرا كه شنيده ام همه چيز اتفاقى بود. 
من اصلاً نمى خواستم نقاش شوم. ديپلم كشاورزى گرفته بودم و اين ديپلم ارزش اين را نداشت كه بتوانم وارد دانشكده شوم. دوست داشتم تحصيلات عاليه داشته باشم. با ديپلمى كه گرفته بودم به تمام مراكز آموزشى شهر مراجعه كردم اما آن زمان اين ديپلم براى ورود به دانشگاه ارزشى نداشت. پدرم تمام خانواده ما را از هم پاشانده بود و من مجبور بودم از كوچكى روى پاى خودم بايستم و نمى خواستم در اين حد باقى بمانم. به طور اتفاقى يكى از دوستان به من پيشنهاد كرد كه به دانشكده هنرهاى زيبا بروم. خودم بيشتر به موسيقى علاقه داشتم اما پدر مخالفت كرد. سرنوشت مرا به آنجا كشاند و تصميم واقعى من نبود و اولين حرفى كه به دوستم زدم اين بود كه «آخه نقاشى هم شد كار». از آنجا راه من به كلى عوض شد و با كوشش فراوان سعى كردم كمبود خودم را جبران كنم.  
•چرا تا اين حد به داشتن مدرك دانشگاهى اهميت مى داديد، اين را از اين جهت مى پرسم كه جامعه امروز ما به شدت مدرك گرا شده است؟ 
براى اين كه فكر مى كردم يك ديپلمه ارزش بسيار كمترى در جامعه دارد تا يك دانشمند و دكتر. دلم مى خواست به دانشكده طب بروم و مقام علمى خودم را بالا ببرم به فكر مقام هنرى و فرهنگى نبودم. من با ديپلم مجبور بودم پشت يكى از اين ميزهاى دولتى بنشينم در حالى كه اين فضا را دوست نداشتم. دوست داشتم خودم را از آن فضاى تاريك بيرون كشيده و به يك فضاى معنوى بالاترى برسم. بعدها اصلاً مدرك براى من مطرح نبود و آن تكه كاغذى را كه گرفته بودم در گوشه اى رها كردم و چيزى كه ياد گرفته بودم برايم اهميت داشت. 
•و اين گونه شد كه راه رم را در پيش گرفتيد؟ 
سال ۱۳۲۷ كه فارغ التحصيل شدم، نه حقوق داشتم و نه درآمد و نه كار و نه خانه اى كه بروم در آن زندگى كنم. چون مشكل جا داشتم شب ها در خيابان ها راه مى رفتم تا بتوانم جايى را پيدا كنم. سال ها كار كردم، زمانى نزد آقاى صبحى مى رفتم و داستان هاى كودكان را مى گرفتم براى آنها تصويرگرى مى كردم كه از جمله اين كتاب ها مى توانم به «افسانه ها» و «دژ هوش ربا» اشاره كنم. مدتى براى آقاى ناتل خانلرى كار كردم؛ تصوير پشت جلد كتاب «ادبيات شاهكارهاى فارسى» را من نقاشى كردم. اين نقاشى همان سيمرغى است كه الان در آرم جشنواره فيلم فجر به چشم مى خورد. زمانى هم در بنگاه هاى تبليغاتى كارهاى تصويرسازى را انجام مى دادم. يك سالى در هنرستان هنرهاى زيبا كه تازه تاسيس مى شد كار كردم و هفت سال طول كشيد كه توانستم پولى جمع كنم و به ايتاليا بروم. همزمان با كار ويولن هم آموزش مى ديدم تا كمبود خودم را جبران كنم اما نتوانستم ادامه دهم. با پس اندازى كه جمع كردم توانستم به ايتاليا بروم. 
•پس آموخته هاى خود را به آنجا برديد؟ 
آنجا هنر را از نو آموختم. آن چيزى كه توشه من از هنر است چيزى است كه آنجا آموختم. آنجا فضا و جو براى يادگيرى آماده بود؛ مسافرت مى رفتم، موزه هاى فراوان و گالرى هاى زيادى را مى ديدم، كارهايى را كه از ماقبل تاريخ بود تا دوره رنسانس با چشمان ولع زده مى ديدم و بعد كارهايى كردم كه نزديكى كمى به نقاشى ايرانى داشت. تصور مى كردم بايد نقاشى ايرانى را در كار خودم دخالت دهم تا بتوانم يك پيوندى بين هنر شرق و غرب ايجاد كنم. استادى داشتم كه براى اين كارها خيلى ارزش قائل شد و اينها را به عنوان نوآورى در سبك هاى مينياتور عراق و نيشابور معرفى كرد ولى من هيچ قانع نبودم و فقط دو سالى به اين سبك كار كردم. مرتب كار مى كردم تا بدانم تكليف من با زندگى هنرى ام چيست. بالاخره با استاد ديگرى آشنا شدم و اين باعث شد، بفهمم نقاشى بيان آن چيزى كه همه مى بينيم نيست بلكه آن چيزى است كه در درون ما شكل مى گيرد و در هستى ما وجود دارد و ثمره برداشت هايى است كه ما از زندگى و از جهان و از اطراف مى كنيم و حتماً لازم نيست اين ثمره به صورت شكل شناخته شده جلوه كند. باز به گفته استادى مثل پل كلى برخوردم كه مى گويد هنر ديدنى ها را بازگو نمى كند بلكه آنچه را كه ديده شدنى نيست قابل ديدن مى كند. بر اساس اين فرمول كه من از استاد گرفتم شروع به تجربيات تازه كردم البته او به من گفت كه اگر مى خواهى به راه هنرمندى قدم بگذارى و نقاش معمولى اى نباشى بايد آنچه را كه تاكنون داشته اى پشت سر بگذارى و رويش قلم قرمز بكشى و از صفر شروع كنى. من واقعاً از يك نقطه شروع كردم و اين نقطه را در فضا گسترش دادم به مربع ها، مستطيل ها، خط ها، ريتم ها و تكنيك هاى مختلف. دوباره شروع كردم به نقاشى كردن تا بالاخره رسيدم به آن رنگ پاشى هايى كه به سال ۱۹۵۹ برمى گردد و آن هم قانعم نكرد. 
•و اين قانع نشدن ها شما را به نقاشى شنى رساند تا در دنيا اولين كسى باشيد كه به اين روش نقاشى مى كند؟ 
بله. دنبال چيز ديگرى مى گشتم. در اين دنبال گشتن ها و پژوهش كردن ها و آماده شدن براى پذيرفتن الهامات در يك رابطه خيلى دوستانه با طبيعت، اتفاقاً با شن برخورد كردم. با دوستانم براى شنا رفته بودم كه شن هاى ساحل درياچه، سياه بود. من براى خنداندن دوستانم شن هاى ساحلى را روى بدنم مى ماليدم و جاى انگشتانم را روى شن مى ديدم. در يك لحظه اين فضاى سياه و سفيدى كه بين پوست بدن من و شن ايجاد شده بود توجه مرا جلب كرد. تاريكى و روشنايى را در اينجا ديدم كه نور از زير تاريكى به روشنايى مى رود. بعد اثر انگشت خودم را روى زمين ديدم و گفتم اين امضاى من است و براى من تداعى شد كه اين موضوع چيزى است كه در ماوراى انديشه ما و بزرگان ما بوده است. بزرگان ما با طبيعت سروكار داشتند و خاك را با انگشتانشان تراش مى دادند تا دانه اى بكارند. اين تداعى به عنوان يك انديشه موروثى در ذهن همه ما القا مى شود. در آن لحظه چنين انتقال فكرى اى پيدا كردم و يك انتقال فكرى من هم اين بود كه من در كودكى خاك بازى مى كردم و بدون اين كه توجه بكنم جاى خودش را در ذهنم گذاشته بود. اين دو تداعى و اين عمل طبيعى كه من انجام دادم اين فكر را در من ايجاد كرد كه مى توانم با تمام دستورات و توصيه هاى استادانم و يادگيرى هايى كه داشتم يك حركت تازه در كار هنرى به وجود بياورم. رفقايم مرا از اين كه ساكت شدم سرزنش كردند كه چه شده و جواب دادم: مثل اين كه چيزى را پيدا كردم. پيكاسو حرف جالبى مى زند: «من هيچ وقت جست وجو نمى كنم، پيدا مى كنم.» من هم جست وجو نمى كردم، پيدا كردم. مقدارى شن به منزل بردم و همين حركت بازى با شن را با جاى انگشتان خودم كه خط ها و حركت ها و شكل هايى را به وجود مى آورد دنبال كردم تا اين كه بالاخره توانستم اين را روى بوم پياده كنم. وقتى كار را به استادم نشان دادم، گفت: حالا تو قدم در راه هنرمند شدن گذاشته اى و از آن سطح نقاش بودن كه همه مى توانند باشند يك قدم جلوتر رفته اى. كارهاى مرا يكى از منتقدان ايتاليايى معرفى كرد و معلمم ديد و نمايشگاه هايى گذاشتم و اين بود كه من با اين سيستم ۹سالى در ايتاليا تحصيل كردم و به اين مقام فرهنگى و هنرى رسيدم. من هيچ وقت روحيه اروپايى يا آمريكايى را در كارهايم تاثير ندادم و در اولين نمايشگاه شنى هم كه داشتم بازديدكننده ها مى گفتند كه اين كارها نه مى تواند اروپايى باشد و نه آمريكايى. 
•دوباره به ايران برگشتيد اما بعد از مدتى باز راهى رم شديد؟ 
بعد از ۹ سال با همسر ايتاليايى ام به ايران برگشتم و تصميم گرفتم كه ديگر اصلاً به اروپا برنگردم. در آن سال ها بود كه مادرم مرد و در روحيه من تاثير بدى گذاشت و همسرم هم از من جدا شد، خب وقتى ديدم همسفرم مرا رها كرده لزومى نديدم كه به ايتاليا برگردم. اينجا در هنرستان پسران و دانشكده تزئينى دانشگاه تهران به تدريس پرداختم. همان موقع گفتم كسانى كه از نقاشى طبيعت بى جان، گل، درخت و بدن لخت خسته شده اند، به كلاس هاى من بيايند. جوانان زيادى به كلاس هايم آمدند چرا كه جوان درست و غلط را از هم تشخيص مى دهد. تعطيلات تابستانى بود كه براى برگزارى نمايشگاهى به ايتاليا رفتم، به محض اين كه به ايران رسيدم متوجه شدم كه مرا به جرم پنج روز دير آمدن به دانشكده اخراج كرده اند. به رئيس دانشكده وقت گفتم: من براى رقاصى نرفته بودم بلكه نمايشگاه بزرگى از كارهاى اخيرم در رم داشتم و كسى كه نمايشگاه مرا افتتاح كرد استاد بزرگ آرگان بود كه شهردار رم است و كمتر زمانى پيش مى آيد كه شهردار براى افتتاح نمايشگاهى برود، آن وقت تو مرا از كار بيكار مى كنى. شروع به معذرت خواهى كرد و همان موقع هم مقام دانشيارى من آمده بود. 
•تا آنجا كه مى دانم شما جزء معترضان اصلى سيستم آموزشى ايران هستيد؟  
ببينيد هر فردى ثمره محيط زيستش است؛ من نقاشى را در آن حد بلد نبودم چرا كه در دبستان يا دبيرستان گفت وگويى از هنر وجود نداشت. زمانى كه معلم نقاشى، شرعيات و ورزش يك نفر باشد شاگردى كه مى خواهد نقاشى را ياد بگيرد به آن بسيار ديد پيش پاافتاده اى دارد. در كتاب آموزش هنر مربوط به كتاب هاى درسى به همه اين مباحث پرداخته ام و در نهايت رسيده ام به آموزش هنر در شهرستان ها كه هر كسى فكر مى كند براى اين كه به جايى برسد بايد بتواند از اين تابلوهاى احمقانه ديوارى بكشد. اينها غلط هاى آموزشى ما است. من در كلاس نقاشى فقط نقاشى ياد نمى دادم بلكه آشنايى با تمام امكانات مملكتم را ياد مى دادم. كلاس ما گاهى به آهنگرى تبديل مى شد، گاهى تخته مى بريدند و اشياى پيش پاافتاده از آنها درست مى كردند و با هم تركيب مى كردند. براى اين، اين گونه كار مى كردم كه وقتى خودم درس مى خواندم عدم آموزش صحيح مرا رنج مى داد. حالا كه در آنجا ياد گرفته بودم به ايران آمدم و خواستم نهضتى در آموزش ايجاد كنم. اولين كارى كه كردم سال ۴۲ نمايشگاه خيابانى در پارك دانشجو ترتيب داديم و از تمام نقاشان تهران و از هر سبكى كارى گذاشتيم و شاگردانم جعفرى، نامى، قباد شيوا و اصغر محمدى همان جا رايزن فرهنگى شده بودند.ببينيد اينجا است كه فرق ما با اروپايى ها ديده مى شود. ما از همان موقع مى خواستيم مردم را با هنر آشنا كنيم ولى همان يكى دو روز بود و ديگر هيچ كس هم دنبالش را نگرفت. در اين مملكت حساسيت براى هنر، موسيقى و تئاتر نيست. اگر ادبيات ما جنب و جوش دارد خواسته فردى كسانى است كه يك نوع عقيده و سليقه براى نوشتن دارند و در تنهايى خودشان مى نويسند. ولى آنجا كه كار جنبه اجتماعى پيدا مى كند، كسى نيست كه اينها را اداره كند ولى در اروپا پر است از اينها. 
•آقاى وزيرى تفاوت ديد هنرى ما با اروپا را در كجا مى بينيد؟ 
ما اصلاً ديد هنرى نداريم. ما به قدرى گرفتارى داريم كه ديگر به فكر ديد هنرى نيستيم. ما پايه فرهنگى و هنرى كلاسيك نداريم. آنچه كه بايد به مردم آموخته شود پايه اش در دبستان است. هنر زبان بين المللى است و اين زبان الفباى خاص خودش را دارد. اين الفبا را بايد پا به پاى الفباى فارسى به بچه ياد دهيم. بچه هاى ايتاليا از همان دوم ابتدايى كتاب هنرى دارند كه از هنر ماقبل تاريخ تا هنر امروز را آموزش مى بينند. پا به پاى فيزيك و شيمى هنر هم تدريس مى شود، آن هم توسط معلمانى كه تخصصشان هنر است. براى مردم ما هيچ گونه امكانات آموزشى در اين زمينه فراهم نبوده است. مردم ما به زحمت تمام فكرشان آب و نانشان بوده است و فرصتى برايشان نمانده كه به فكر هنر باشند. اروپايى از اين مرحله بالاتر رفته و در عين حالى كه براى نان شبش تلاش مى كند، اطلاعات فرهنگى و هنرى را هم در ذاتش جا نهاده اند. من در مملكتى هستم كه از نظر شناخت هنر با ايتاليا از زمين تا كهكشان فاصله دارد. تمام شخصيت هاى مملكتى ما را به اينجا بياوريد اگر هنر را شناختند؟! معاون وزير آموزش و پرورش به نمايشگاه من آمدند و معاون دانشكده در مورد گرفتن بودجه با ايشان صحبت مى كردند و مى گفتند اگر تابلويى از هنرمندان بخريد در آينده قيمتش از طلا هم گران تر مى شود. نمونه اش اين كه ما از ون گوگ تابلويى خريديم ۵۰هزار دلار الان ۵۰ ميليون دلار هم بيشتر مى ارزد. آقاى معاون وزير گفتند ون گوگ كيست؟ كارهاى ون گوگ را به آقايان نشان داديم، مى گفتند چرا گوش اين را بسته اند مگر اين ديوانه بوده اصلاً نمى فهمد تكنيك و فرم چيست و نمى داند براى احساسى كه در اين كار بيان شده دنيا احترام قائل است. 
•درست مى گوييد. در تفاوت بين ما و اروپا همين بس كه در آنجا شهردارى و شوراى شهر شما را به عنوان «چهره سال هنر اروپا» معرفى مى كنند و در اينجا كارهاى اهدايى شما به شهردارى سرنوشتى نامعلوم پيدا مى كند. 
بله. ده سال پيش كارهايى را به عنوان هديه به شهردارى تهران دادم و پس از سال ها كه ديدم هيچ استفاده اى از آنها نمى كنند سراغ شان را گرفتم. كارهاى مرا از زيرزمين هاى فرهنگسراهاى مختلف بيرون كشيدند و در حالى كه بيشتر آنها صدمه ديده بود و بعضى از كارها اصلاً وجود نداشت يا فقط مقوايش باقى مانده بود به من پس دادند. اما در ايتاليا به خاطر كارهايى كه در يك سال گذشته با اين چشمان آسيب ديده ام كردم مرا به عنوان چهره سال هنر اروپا معرفى كردند و مراسم را با حضور همه هنرمندان كشور در سالن اجتماعات شهردارى رم برپا كردند. 
•مجسمه بزرگ پرديس كه تلويزيون از شما خريده بود چه شد؟ 
خانم فريده گوهرى چندين كار از من براى تلويزيون قبل از انقلاب خريد. همه را به قيمت ۱۰۰ هزار تومان اما همه اينها گم شده است. من هم سئوالم همين جا است كه چه بلايى سر اين كارها نازل شده است؟ آيا به عنوان هنر طاغوت در زيرزمين هاى صداوسيما له شده يا از اين مملكت بيرون رفته؟ واقعاً اينها را چه كرده اند. من دلم براى اين كارها مى سوزد.  
•كارهايى از شما در موزه ها ديده مى شود آيا اين كارها را از شما خريده اند؟ 
حتى يك تابلو هم از من نخريده اند. كارهايى كه از من در موزه ها هست يا از خانه ها آمده يا كارهايى است كه از من دزديده شده است. خانه اى داشتم كه در نبود من همسايه ها تابلوها و وسايلم را غارت كردند نه تنها شكايت من به جايى نرسيد بلكه محكوم به افترا و تهمت هم شدم و همين سه سال پيش از دادگاه حكم شلاق گرفتم كه به دليل كهولت سن به ۲۰۰ هزار تومان جريمه تبديل شد. وقتى به موزه ها هم مى روم و از آنها مى پرسم چرا اين كارها را از ديگران خريده ايد جواب مى گيرم كه اين كارها را مى آورند و مى گويند وزيرى به ما هديه داده است. اين در حالى است كه در تمام دنيا كار هنرى شناسنامه دارد. خب وقتى امضاى من به عنوان هديه در كار نيست اين دزدى است چرا جلوى اين كارها را نمى گيرند. 
•خب به نظر شما چرا اين كارها پيش مى آيد؟ 
گذشته از اين كه عده اى كار پژوهش در اين زمينه مى كنند اما واقعيت اين است كه ما تاكنون پژوهشگر هنر به مفهوم واقعى كم داشته ايم و نويسنده تاريخ هنر و مستند كننده هم كم داشته ايم. چيزهاى پرت وپلا بوده كه بيشتر جنبه شخصى و خصوصى و حالت نان قرض دادن به هنرمند داشته است؛ هنرمندانى كه دوستان همديگر بودند. منتقد بايد با تيغ برنده تمام وقايع را از همديگر تفكيك كند و به تمام چيزها پى ببرد بدون اين كه فكر كند اين دوست من است يا دشمن من يا از چيزى كه مى نويسم خوشش مى آيد يا بدش مى آيد براى اين كه اين وظيفه را در قبال جامعه دارد. كسانى هستند كه چيزهايى نوشته اند ولى كافى و كامل نيست. يكى از كمبودهاى ما همين نداشتن مدركى مستند است كه دانشجوى ما بايد بداند كه قبلاً چه ها كرده اند كه به اينجا رسيده است. كارهاى خود بنده و امثال من كه براى دانشكده هنرهاى زيبا كرده ايم يا پروژه ديپلم هايى كه هر كدام از ما ساخته ايم، مى تواند به عنوان مدركى از تاريخ هنر ايران از ۶۰ سال پيش باشد. اما همه در انبار دانشكده هنرهاى زيبا مدفون است و نه اينها را بازسازى و ترميم كرده اند و نه به صاحبان خودشان پس داده اند. يادم مى آيد كه تابلوى ديپلم من نسبت به دانشى كه آن موقع داشتم تابلويى ارزشمند بود. موضوعش هم شيخ صنعان است كه تحت تاثير وسوسه شيطان قرار مى گيرد و به آن دخترى كه براى معالجه نزدش آورده اند، تجاوز مى كند. من او را نشان داده ام كه نشسته و به دخترك نگاه مى كند و شيطان از بالا او را وسوسه مى كند. اين تابلو رنگ آميزى جالبى هم داشت كه من آن موقع مى توانستم انجام دهم. خب اين كارى است كه زمانى از هنر اين مملكت را نشان مى دهد اما معلوم نيست چه بلايى بر سر اين كارها آمده است. 
•آقاى وزيرى تاثير اوضاع سياسى و اجتماعى را در هنر اروپا چگونه مى بينيد؟ 
هنر بسيار كمتر در اروپا تحت تاثير سياست قرار گرفته است. ولى هر نقاشى هويت و شخصيت خودش را در كارش نشان مى دهد. در سبك اكسپرسيونيسم آلمان مى توان ديد كه طرح هاى بسيار خشن، برنده، تيره و... وجود دارد، بنابراين معلوم مى شود اين رنج ها و سختى ها وجود دارد. در حالى كه در كشورى مثل فرانسه، رنوار، پيسارو و سزان آدم هايى هستند كه بوى عطر از نقاشى شان مى آيد. اينها آدم هايى هستند كه در فضاى آرام ترى كار مى كنند و خلاقيتشان بيشتر به هنر نزديك است در صورتى كه كارهاى اكسپرسيونيست هايى مثل مونش با اين كه فوق العاده عالى است ولى از فضاى ديگرى بهره مى گيرد و در فرانسه آن گونه كه گفتم. در ايتاليا فضاى مديترانه اى و آرامش از نوع ديگر ديده مى شود. در اين وسط جنگى به وجود مى آيد و موجب مى شود كه نقاشى دادا به وجود بيايد. دادا مثل بچه اى است كه مى گويد دادا. در اينجا از هيچ و پوچ و بيهوده گرى شروع مى كنند براى يك واقعيت ديگرى كه بعد از آن مى بينيم نهضت ديگرى به وجود مى آيد به نام سوررئاليسم. خواب ها و تخيلات درونى و دنباله كتاب فرويد به صورت نقاشى بروز مى كند و بعد از آن مى بينيم كه نقاشى خيلى جنبه فنى و علمى پيدا مى كند. سزان از بين امپرسيونيست ها بيرون مى آيد و مى گويد طبيعت تنها رنگ، قلم مو، هوا و فضا نيست، فرم وجود دارد و فرم را پيدا مى كند. فرم ها بر اساس سه فرم استوانه و كره و مخروط شناخته شده و اين را در طبيعت زنده در كارهايش پيدا مى كند. از طرف ديگر ون گوگ تحول ديگرى را پيدا مى كند و اكسپرسيونيسم را و درون گرايى را به وجود مى آورد، با آن قلم هاى ناراحت و با آن رنگ هاى زنده دو سبك مختلف را در اين زمان به وجود مى آورد؛ يكى سبك اكسپرسيونيسم است و يكى سبك كوبيسم. كارهاى سزان است كه امثال راك و پيكاسو را به وجود مى آورد؛ رشد و تكامل انديشه. پس مى بينيم كه اينجا انديشه ها هستند كه يك به يك رو به بالا مى روند و تحولات خودشان را به جامعه نشان مى دهند نه اين كه تنها مسائل اجتماعى. در كار كوبيسم مسئله اجتماعى آنچنان مطرح نيست بلكه پيدايش يك واقعيت تازه اى است كه براساس دنياى امروز و سرعت امروز به پيش رفته است. هنرمند به عنوان يك فيلسوف به مسائل جامعه نگاه مى كند و بهره بردارى كه از آن مى كند به صورت اثر هنرى در وجودش تاثير مى گذارد كه مربوط به زمان و مكان هم مى شود. هنرمند بينش خودش را از تحولات زمان و مكان نشان مى دهد. حتى اگر برگرديم به پيكاسو توجه كنيم كه در زمانى مسئله اجتماعى به جايى مى رسد كه ژنرال فرانكو از هيتلر مى خواهد گرانادا را بمباران كند و اين امر در پيكاسو تاثير مى گذارد و مى خواهد اين داغ و اين درد اجتماعى را نشان دهد. اينجا مى بينيم كه واقعاً اين تاثير را داشته اما نتيجه يك مادر گريان نيست يا كسى كه زخمى شده و خون از پايش مى ريزد نيست. نتيجه يك فرماسيون قشنگى از فرم هاى برنده و پرهيجان نشان مى دهد. مثل مادرى كه دستش به حالت خشن به آسمان رفته يا بچه اى كه با خطوط برنده نقاشى شده است يا گاوى كه دارد عربده مى زند. كارهاى پيكاسو مثل اره مى ماند با رنگ هاى تيره و كبود حالا اگر اين مادر گريانى بود هرگز نمى توانست تا اين حد تاثير بگذارد. اينها هنرمندان خلاقى هستند و از آنچه كه از طبيعت و اجتماع و رويدادها بهره مى گيرند چيزى را مى آفرينند كه محصول يك اثر هنرى است. يعنى ارزش هنرى اثر بالاتر از تاثيرى است كه از آن بهره گرفته اند. ما در ايران و در كارهايمان اين حالت را نداريم براى اين كه آن درك و فهم واقعى هنرى هنوز بين هنرجويان و هنرمندان تازه برخاسته وجود ندارد كه چگونه بتوانند از طبيعت بهره بردارى بكنند. چون اطلاعات ندارند. كتاب انديشه و كار پل كلى را بخوانيد، مى گويد هنرمند به طبيعت نگاه مى كند ولى هرگز از طبيعت تقليد نمى كند هنرمند طبيعت را بايد به قدرى بشناسد كه با طبيعت يگانه شود و جزيى از طبيعت شود در چنين زمانى طبيعت در درون اوست اينجا است كه خلاقيت آغاز مى شود. 
من مى خواستم اينها را به جوان ها بفهمانم ولى نخواستند اين كار انجام شود. بهترين روش را در اين ديدند كه مرا حذف كنند، چرا كه جوان ها خيلى زير كند و خوب مى فهمند كه چه كسى درست تدريس مى كند. 

/ 1 نظر / 21 بازدید
عرفان

آقا رضا پيشنهاد ميکنم يه بيوگرافی از اين جناب لهراسبی تو وبلاگ بگذارين تا باهاشون بيشتر آشنا بشيم...